تبليغاتX
دخـتـــر هــگــــمـــتـــــــانــــــــه


دخـتـــر هــگــــمـــتـــــــانــــــــه

عمـر من مرگی ست نامش زنــدگانی

با شروع ترم جدید و با سرک کشی به جاهای مختلف همدان چندتا عکس با موبایل گرفتم.

این عکس پیاده رو کناری دانشگاه بوعلی سینا رو نشون میده وقتی از دانشکده ادبیات بیرون میای.

پیاده رو دانشگاه بوعلی سینا

اینم دیوار راهرو دانشکده هنر که به ذوق بچه های گرافیک مزین شده که در حقیقت موهاش شوره دیواره

 

 

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 23 توسط دختر هگمتانه| |

منو ببخش خدا

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 22 توسط دختر هگمتانه| |

خدایاقدرت تحمل گذشته مو بهم برگردون.

قلب سنگی که داشتمو بهم برگردون.

بی احساسی گذشته مو بهم پس بده.

چشمه ی اشک رو ازم بگیر و

کمکم کن تا بتونم.

همین...

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 23 توسط دختر هگمتانه| |

چند روزیه اینجا جاشو با شمال عوض کرده و ...آسمان باز شده و همینجوری بارون میاد.البته من از اینکه بارون میاد بدم نمیاد.خیلی هم راه رفتن زیر بارون رو دوس دارم.الانم یه رعد و برق گنده زد.

اما خداجون فکر نمیکنی یه ذره زیادی داری بارون میفرستی؟!

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 21 توسط دختر هگمتانه| |

یکی نیست به من بگه که نونت نبود آبت نبود اخلاق گرفتنت چی بود؟!

حالم از اخلاق به هم میخوره.خیلی کلاسش بی روح و مزخرفه.اصلا یعنی چی...

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 23 توسط دختر هگمتانه| |

چندروزیه که توی دانشکده ما همه فعال شدن.

خدا  بده یه همچین روزایی رو.

مگه اینکه همایشی برگزار بشه که دانشکده ی ما یه رنگ و لعابی به خودش بگیره.

همه توی تکاپو به سر میبرن هوووووووو.

به هرحال امروز روز اول این همایش بود و اساتید باستان شناسی از سراسر کشور مهمان اینجان.درباره سرفصل های دروس و تغییراتش میخوان کارایی انجام بدن.هرکاری میخوان بکنن فقط یه ذره این درسارو رو درست کنن که ما نفهمیدیم کدوم پیش نیاز و کدوم پس نیازه.

باز هم میگن از این دانشکده و آدمای توش البته اکثرا بدم میاد

 

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 18 توسط دختر هگمتانه| |

حالم از دانشکده به هم میخوره

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 22 توسط دختر هگمتانه| |

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند... فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته... شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت... خدا گفت: ديگر تمام شد... ديگر زندگي براي هر دو تان دشوار مي شود...!؟ زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ می شود!!

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 22 توسط دختر هگمتانه| |

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 17 توسط دختر هگمتانه| |

من از زندان نمیترسم چون جای مردان است

من از دنیا میترسم که جای نامردان است

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 0 توسط دختر هگمتانه| |


Design By : Night Skin